آويني به روايت خاطرات باران خورده/ وداع شاهانه سيد شهيدان اهل قلم...
دماي جان تو با آب و هواي اين جهان سازگاري نداشت
با شوق، با کنجکاوي و با يک شاخه گل مريم به ديدارش رفتم - در دفتر سوره
-اولين بار بود او را ديدم ،دست داديم ،يک ديگر را بوسيديم. در اتاق بوي
کاغذ ،بوي گل مريم (که مي گفت مريم را بيش از هر گلي دوست دارد) و بوي
سادگي نجيبانه اي در هم آميخته بود .وداع شاهانه سيد مرتضي با زمين و زمان
براي آنها که سنگدل نشدهاند و بر گوش و چشم خويش پرده ندارند، حرف آخر
بود و اتمام حجت، اما حتي پيش از اين نيز، آشنايان ميديدند که سيد اصلا
سيد است، چيزي از مستي و بيخودي در خميرهي وجودش بود و برقي از حسرت و
گمگشتگي در نگاهش ميدرخشيد.
|
![]() |
- خبر شهادت تو آمد، جمعه بود، روز انتظار. رفته بودي روي مين. به همين سادگي! مريم فکر مي کرد که زخمي شده اي؛ فکر مي کرد ميان آن گرگ و ميش و سايه روشن صبح، ميان آرامش مطلق روزهاي بهاري بود که انگار رفته بودي تا گل هاي مريم را آب بدهي. عطر گل هاي باران خورده مريم اما، آن روز بدجوري در شهر پيچيده بود.
ديگر نداشت تو را اما...
مريم بچه ها را فرستاده بود تا مدرسه، فرستاده بود تا مثل تو شوند، فرستاده بود به اين اميد که آن روز آرمانش مي آيد و زير بال و پر افکار بچه ها را مي گيرد. مريم مي گفت: "مادر و پدرش آمدند، گفتند ديگر ندارمش!"
مي
گفت: "نمي دانم چه حالتي بود. فقط اين اتفاق را، در آن ساعت طبيعت، خيلي
روحاني ميديدم. اين وضع هميشه برايم عجيب بود که چهطور است عکسها هميشه
ميمانند و انگار زمان بر آنها نميگذرد. در آن لحظهها اين توهم
جاودانگي در عکس و تصوير برايم شکست. آن موقع يک دفعه حس کردم که اينها
چهقدر واقعيت ندارند و مرتضي چهقدر "هست"..."


