تبليغاتX
hezbullahafghanistan@yahoo.comپست الكترونيك حزب الله افغانستان


مردی برای همیشه

نوشتن از مردی که مسیر تاریخ معاصر را به کلی تغییر داد بسیار سخت است.

با این‌که تفکر سیاسی امام خمینی(ره)، به اعتراف دوست و دشمن، بسیاری از بنیادهای فکری و اعتقادی قرن بیستم را دگرگون کرد، اما نسل‌ها باید بگذرد تا محققین و اندیشمندان بتوانند، عمق تأثیرگذاری و تغییر و تحولاتی که جنبش امام خمینی(ره) و نتیجه‌ی آن، یعنی انقلاب اسلامی ایران را، مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهند.

برای نسل سومی‌هایی مثل من که از درک وجودی حضرت روح الله محروم بوده‌اند، شناخت تفکر و ابعاد مختلف شخصیتی و سیره عملی ایشان، قطعاً در انتخاب مسیر و پیدا کردن راه از چاه، در این زمانه دروغ و نیرنگ، بسیار لازم و حیاتی است.

صبح 14 خرداد 1368 را هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد.

آن روز وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز ساعت 7 نشده بود و رادیوی خانه، مثل همیشه برای شنیدن اخبار ساعت 7 صبح روشن بود، ولی به جای برنامه‌های معمول، قرآن پخش می‌کرد.

و وقتی رادیو ساعت 7 را اعلام کرد، گوینده رادیو[محمدرضا حیاتی] شروع به خواندن یک بیانیه کرد:
"بسم الله الرحمن الرحیم، انالله واناالیه راجعون، روح بلند پشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی، به ملکوت اعلی پیوست..."

و خمینی(ره)  روح خدا در کالبد زمان بود و روح خدا جاودانه است.

خورشيد خردادهاي انقلاب...// سنگين و پر حجم خاطرات را رقم زدي آقا

او را اين طور مي شناختند، به کم ترين ها قانع بود و بهترين ها را تجربه مي کرد. رعايت همه نعمت هاي خدا، اخلاق تفکيک ناپذير روحيه اش بود...شايد قلم هم مي داند که آرامشي که در وجود تو بود وصف شدني نيست و انگار اوست که مي فهمد و به گزاف حرکت نمي کند و نمي نويسد؛ وقتي از آسمان ها روي زمين نشستي و خواستند از احساست بگويي، گفتي احساس آرامشت را و حتي با ديدن جمعيتي که براي ديدن رهبر فرزانه و با ايمانشان آمده بودي، به وجد نيامده بودي باز هم قلم نمي تواند تمام آرامش تو را روي خطوط منظم و قانونمندش پياده کند، که تو بي قاعده و بي واسطه آرامي...هر دو بيمار شده بودند. هم خودش و هم همسر... اما نگراني همسر او را از فکر و خيال رها نمي‌کرد.

 بلند شد، رفت سمت در اتاق. آرام حرکت مي کرد، اصلا آرامش خاصي در قدم زدنش‌هايش بود. با آن لباس سپيد و بلند راديوي کوچک را در دستش گرفته بود و طبق معمول هر روز بعد از ظهر بايد موج راديو را روي بي بي سي تنظيم مي کرد تا ببيند آن وري ها چه مي گويند و باز سرشان را از چه خيالاتي پر کرده‌اند!

با کم‌ترين‌ها، بهترين‌ها را تجربه مي‌کرد

چند دقيقه اي مانده بود به شروع اخبار. رفت که وضو بگيرد. آستين هايش را داد بالا، عرق چينش را روي سرش جا به جا کرد و بعد از کمي تامل و نگاه به درختاني که در حياط داشتند توي باد بي تابي مي کرد، عرق‌چين از روي سر برداشت و وضو گرفت؛ آب را روي صورت و بعد هم روي دست مي ريخت، شير را مي بست و آب دستانش را خوب مي گرفت. بي آنکه حتي قطره اي اسراف شود وضو را تمام مي کرد... او را اين طور مي شناختند، به کم ترين ها قانع بود و بهترين ها را تجربه مي کرد. رعايت همه نعمت هاي خدا، اخلاق تفکيک ناپذير روحيه اش بود...

بي‌قاعده و بي واسطه آرام بودي

جان خدا بود در تو و چه قدر براي با خدا بودن و با خدا ماندن بر وجود لايزالش تکيه مي کردي. آقا، چه قدر آرام بودي و چه قدر آرام است قلم براي از تو نوشتن. شايد قلم هم مي داند که آرامشي که در وجود تو بود وصف شدني نيست و انگار اوست که مي فهمد و به گزاف حرکت نمي کند و نمي نويسد؛ وقتي از آسمان ها روي زمين نشستي و خواستند از احساست بگويي، گفتي احساس آرامشت را و حتي با ديدن جمعيتي که براي ديدن رهبر فرزانه و با ايمانشان آمده بودي، به وجد نيامده بودي. باز هم قلم نمي تواند تمام آرامش تو را روي خطوط منظم و قانونمندش پياده کند، که تو بي قاعده و بي واسطه آرامي...

نظم و حوصله در حضورش موج مي زد

بيمار شده بود و خوابيده در بستر. بي‌کار نمي‌نشست؛ کتابي در دست گرفته بود و ورق مي‌زد. گاهي موها و ريشش را شانه مي‌کرد، عطر مي‌زد. قرآن تلاوت مي‌کرد. گاهي هم دراز مي‌کشيد... بايد استراحت مي‌کرد. حالش خيلي مساعد نبود؛ نوه‌ها وارد اتاق شدند و روي سرشان با حوصله و لبي خندان دست کشيد.

هر کدامشان شيطنت خاصي داشتند، پايين پايش مي نشستند و با او صحبت مي‌کردند. حاج احمد وارد شد و به دنبال او عروسش فاطي... عروسش، که شاه بيت اشعار و چينش کلمات چندين ساله‌اش بود.

استقلال و آزادگي در خونش جاري بود

آقا دستي توي ابروهايش کشيد و به حاج احمد گفت: "مادرتان هم مريض هستند. من به کسي احتياج ندارم، مراقب ايشان باشيد."

هر دو بيمار شده بودند. هم خودش و هم همسر... اما نگراني همسر او را از فکر و خيال رها نمي‌کرد. مي خواست که از او مراقبت کنند. نگرانش بود. بانوي خانه اش بيمار بود آخر...

بزرگ ترها بچه هاي کوچک را به بيرون هدايت کردند؛ نوه بزرگش را نگاه کرد.

آقا به نعيمه اشراقي، نوه امام نگاهي کرد و بعد نگاهش را از او گرفت و با شرم خاصي سرش را پايين انداخت و رفت. داروهايش را با يک ليوان آب آورد. نوه اش که حالا مادر چند فرزند بود با دلخوري پرسيد: "آقا، خب به من مي گفتيد؛ من که در اتاق هستم. کارهايتان را به من بگوييد!" آقا گفت: "شما ديگر مادر چند فرزند هستيد..." احترام مي گذاشت؛ حالا ديگر نوه اش بانويي شده بود و مادر چند فرزند بود.

به حرمت مادر بودنش حتي در اوج بيماري چيزي از او نخواست. با همان حال ناخوش، دوباره روي تشک نشستند و چادر شب نارنجي و سفيد چارخانه‌اش را روي پاهايش انداخت و کتاب را در دست گرفت و با تورقي آرام وراندازش کرد. انگار استقلال و آزادگي در خونش جريان داشت...

سنگين و پر حجم خاطرات را رقم زدي آقا

در حيرتم که تو را در کدام لحظه خاطره آفرين زندگي جاي دهم تا بيشترين اوج حضورت را احساس کنم. حرف بي بهانه مي خواهم، مي خواهم بگويمت، اما تو چه باشي و چه نباشي عين "بودن" هستي. تو اوج آرامش و احترام و احساس بودي آقا...

چه قدر فاصله داري با آدم هايي که بدون ذره بين مي شود آمد و رفت‌شان را در خيال ديد اما جاي گام هايشان هرگز نمي ماند؛ تو آن قدر پر حادثه به ذهن مي آيي و با آن آرامش ناگفتني مي نشيني و لحظه هايم را خدايي مي کني که سال ها جاي خاطرات و تجلي بودنت در انتزاع مي ماند و آغازي دوباره برايم رقم مي خورد.

نشسته بود گوشه اتاق و هندوانه قرمز و خوش رنگ و لعابي را مي‌خورد. آرام و با چهره اي که نه لذتي را نشان مي داد و نه ناراحتي را... باز هم مثل هميشه آرام.

يکي از ياران وارد اتاق شد و کنارش نشست. امور را از آقا پرسيد و آقا آرام هندوانه را با قاشق مي تراشيد و مي خورد. هندوانه قرمزي بود ميهمان تشنه... وقتي متوجه شد. اشاره کرد تعارف نمي کنم؛ زيرا اين هندوانه هندوانه شيريني نيست...

در کلامش مکثي کرد. انگار چشم هايش را آب درون جلا داده بود. انگار بغض کرده بود. اما آرام و بي صدا اين بغض تيز و تند را فرو خورده بود. گفت: "دلم در اين گرماي هوا هندوانه خواست. در موقعيتي که شايد کسي نتواند هندوانه اي تهيه کند. دوستي برايم هندوانه آورده بود. دل هوس کرده بود و براي تنبيه دل هندوانه شکستم و خوب نمک زدم و بالاجبار هندوانه شور و شيرين را مي خوردم تا ديگر اينگونه دلم هواي خوردن نداشته باشد... تعارف نمي کنم. چون طعم خوبي ندارد..."

آقاي رازهاي هستي، خواندني ترين شعر زمانه است

آقا؛ چه قدر خواندني مي شوي وقتي قرار است تو را بدانيم و چه قدر نوشتن براي چون تويي سخت است وقتي بر بند بند اشعارت چشم مي دوزيم و مي خوانيم:

رازي است درون آستينم / رمزي است برون ز عقل و دينم

در زمره عاشقان سرمست / بي قيد ز عار صلح و کينم

در جرگه طير آسمانم / در حلقه‌ي نمله‌ي زمينم

در ديده‌ي عاشقان چنانم / در منظر سالکان چنينم

دلباخته‌ي جمال يارم / وارسته‌ي روضه برينم

با غمزه چشم گلعذارم / بيزار ز ناز حور عينم

گويم به زبان بي زباني / در جمع بتان نازنينم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387;ساعت 12:11;  توسط حزب الله افغانستان;  | 

سومين سالگرد کوچ محمدرضا آقاسي

 

 زندگینامه

محمدرضا آقاسی در 24 فروردین ماه 1338 در خانواده مذهبی در شهر تهران دیده به جهان گشود. او در دامان مادری مهربان و پارسا و تحت تعلیم و تربیت پدری متدین و با ایمان رشد یافت. پدرش حاج قاسم آقاسی قاری قرآن بود. مادر او شاعر و مداح اهل بیت (ع) بود و در خانه علاوه بر تربیت صحیح فرزندان برای آنها اشعار حافظ، دیوان جوهری و تذکرة الاولیاء می خواند. محمدرضا آقاسی تحت تأثیر محیط خانواده پا در وادی شعر و ادب گذاشت و به مدد استعداد و پشتکار فراوان و اراده خستگی ناپذیر خود قله های رفیع ادبیات را فتح نمود و بنیانگذار فصل نوینی در ادبیات ایران و بالأخص شعر مذهبی گردید.

آقاسي مدتي نيز در جبهه‌هاي جنگ در مناطق شوش دانيال و جزيره مجنون و سه راه جفير و شلمچه بود. شاعر مثنوي ‌سرا كه مثنوي‌هاي شورانگيز او در حال و هواي جبهه و دفاع مقدس با قرائت حماسي خود در خاطره‌ها مانده است.

و عاقبت در بامداد سوم خرداد ماه 84 همزمان با نوای اذان صبح و سالروز رهایی خرمشهر، شیعه ترین شاعر بسیجی، خاک پای اهل بیت(ع)، "محمدرضا آقاسی" در ملکوت اعلی قرار یافت و به وصال یار رسید.

پنجشنبه ۵/۵/۸۴ ستاد معراج شهدای تهران شاهد خیل عظیمی از رهپویان و عاشقان حسینی بود که برای وداع و تشیع پیکر پاک شاعر اهل بیت (ع) زنده یاد حاج محمد رضا آقاسی به آنجا آمده بودند.

 

 یکی گوید سراپا عیب دارم
یکی گوید زبان از غیب دارم

نمی دانم که هستم هرچه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم

نه دِئبـِل نه فَرَزدَق نه کُمِیتَم
ولیکن خاک پای اهل بیتم

الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت

از آن جامی که دادی کربلا را
بنوشان این خراب مبتلا را

چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد ملک هستی

هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی

زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرین یک میم غرق است

یقینا میم احمد میم مستیست
که سرمست ازجمالش چشم هستیست

زاحمد هر دو عالم آبرو یافت
دمی خندیدو هستی رنگ وبو یافت

اگر احمد نبود آدم کجابود
خدا را آیه ای محکم کجا بود

چه می پرسند کین احمد کدام است
که ذکرش لذت شُرب مدام است

همان احمدکه آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل النهار است

همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بت شکن هارادلیل است

همان احمدکه ستارُالعیوب است
دلیل راه و علّامُ الغیوب است

همان احمدکه جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است

همان احمد که ختم الانبیاء شد
جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد

همان اوّل که اینجا آخر آمد
همان باطن که برما ظاهرآمد

همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محمّد

محمد میم و حاء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمةٌ للعالمین است
شرافت بخش صد روح الامین است

محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرآت جمال ذوالجلال است

محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت

ولایت بادۀ غیب و شهود است
کلید مخزن سرّ وجود است

محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت

محمد را علی آیینه دار است
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است

به جز دست علی مشکل گشا کیست
کلیدکُنتُ کنزاًمخفیا کیست

کسی دیگر توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرهم گذارد

غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت

ندا آمد ز محراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات

رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد

تمام انبیاء ساغر گرفتند
شراب از ساقی کوثر گرفتند

علی ساقی رندان بلاکش
بده جامی که می سوزم در آتش

مرا آیینۀ صدق و صفا کن
تجللی گاه نور مصطفی کن

                                        

پروردگارار:
به من آرامش ده تا بپذیرم انچه را نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم هر آنچه را می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

                                                                                                   مرحوم آقاسی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387;ساعت 18:34;  توسط حزب الله افغانستان;  |